... دلم می خواد داد بزنم...
شاید اگر دیشب یه سری زده بودم الان یک صفحه عریض و طویل مطلب ...نه ببخشید اراجیف نوشته بودم
بعضی وقتها انگار واژه ها هستن که دارن فشار میارن تا از ذهن بیرون بیان
ازدواج عجب چیز عجیب و مسخره ایه
نمی دونم اسم این حس که دلت بخواد سرتو بگذاری روی شونه یک نفر دیگه و منتظر باشی تا نازت رو
بکشه یا ناز کنه ... این حس که دلت بخواد یهو به یه نفر دیگه احساس تعلق کنی ....این حس که ...اه
مرده شور این حسای لعنتی
هیچ کدومش معنی با هم بودن نمی ده گفته باشم!!
فقط...فقط..می دونی خودمم گیجم .
می دونی چیه فستر جون کاش همه مثل تو بودن و کاش هیچ کس مثل تو نبود می دونم نمی فهمی
پس سعی نکن !!!
من مشکل دارم
منم که حالم خوب نیست
مثل همیشه ...
مقصر منم .. من...یادت که نرفته تو کجای این منی ها؟؟!!

در اوج اقتدار
می گفت شرح شرحه تقدیر خویش را
با قله های دار
آن مرد بی حصار
می گفت و باد نیز
شیون کنان حماسه فتحی دوباره را
در گوش برگهای درختان روزگار
فریاد می نمود.
گفتم : هوای پر زذنم هست و راه نیست
گفتند: پر بریز
گفتم : که موج را نتوان دست و پای بست
گفتند : می توان
گفتم : کجا؟..چگونه ؟...چرا ؟ ..چند در حصار ؟
گفتند : زهرمار
جلاد را بگو
ما میوه های دائم پاییزی توئیم
بر تپه های مرتفع دار رسته ایم
ما جرممان شباهتمان بود با بهار
در فصل اضطراب
میراثمان تبسم خورشید روشن است
فردای بی حجاب
شعر از حمید یارمحمدی
ببند پنجره را باد سرد می آید
دریغ باغ گل سرخ من که در غم او
همه زمین و زمان زار و زرد می آید
نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
وگر بر آینه باران گرد می آید
به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می آید
تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سروقت مرد می آید
دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند
دلم ز ناله بلبل به درد می آید.
ه.ا.سایه
گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طیعت است
اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند
یک مسئله ایست که هیچ کاریش نمی شود کرد .
حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد......فایده ای ندارد...
باید باشد.......خیلی هم خوب است.
.
.
جای دیگری لابلای شعرهایش خواندم:
به مادرم گفتم: " دیگر تمام شد
گفتم : " همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"
.
.
و حسن ختام دیوان فروغی بر چهره ی غم گرفته ام نشاند:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تكیه دادهام!
قیصر امین پور
گداخت دل که شود کار دل به کام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
این نوشته را برای آشنا گذاشته ام که بی معرفت می آید و می خواند و می رود و ...
اما دستش به صفحه کلید نمی رود .سلامی بنویسد!!
هر چند سلام از کوچکتر است!
اما سلام
---------------------------------------------------------------------
یک دوبیتی ساده از دوستی قدیمی که نامش را بخاطر نمی آورم از صبح تا حالا ورد زبانم شده است !
می نویسمش بلکه فرجی بشود :
دیری است غریبه ای مرا می پاید
عاشق دو چشم مستم شده شاید
امروز دلم حقیقتی را فهمید
دیوانه ز دیوانه خوشش می آید
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بی معرفت
شرمنده ام !
گفته بودم :
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره شمردن چشم میگذارم!
گفته بودم :
غبار قدیمی تقویم را
از شیشه های شعر و خاطره پاک نمی کنم!
گفته بودم :
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم!
اما دوباره دل دلِ این دلِ درمانده
تو را میهمان سایه گاه ِ ساکت کتاب و کاغذ کرد!
هی!
همیشه همسفر حدود تنهایی!
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه ئی از گریه های گاه یه گاه من باشد!
یغما
مُلهَم از کتیبه های کهن...
بگذارید هر کسی به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بدارید
فرو دستان را دریابید
و هر کسی به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید.
گسستن زنجیرها آرزوی من است
رهایی بردگان و عزت بزرگان آرزوی من است
شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی می دارم
پس تا هست
شب هایتان به شادی و
روزهایتان رازدار رهایی باد
این فرمان من است
این واژه، این وصیت من است
او که آدمی را از ماوای خویش براند
خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد.
تا هست
هوادار دانایی و تندرستی باشید
من چنین پنداشته
چنین گفته
چنین خواسته ام.
.......
بخشی از منشور پارسوماش به جا مانده از کوروش هخامنش
برگرفته از کتاب"منم کوروش، شهریار روشنایی ها "
باز سرایی شده ی "سید علی صالحی"
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دل تنگی این خاک توی لحظه هام میشینه
تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه
.
.
درست وقتی که ناامیدی مرا نهدید می کند
درست وقتی که پنجره ها را سفت بسته ام
تا محدوده اطاق جریان خونم را کند تر کند
درست قبل از آنکه به پایان فرصتی دهم
تا در نبود تو غزلی عاشقانه بخواند
تو می آیی
پنجره ها را باز می کنی
و نور روی مبل ها ی فرسوده تکیه می دهد
آغاز با تو بودن
هوای تازه
حروف دوست داشتن
عاشقانه خواستن
سرودی می شود
عاشقانه تر از غزل
ومن از خواب بیدار می شوم
.......................
ته مانده های شب
دوباره مرا به روزی که آغاز می شود
پیوند می دهند .........
و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرندهای دلگير
پرنده بودم اما هوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرندهای بیپر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
*
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشدهام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افقهای روشن تقدير
***
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافتهام
مرا مجاب نمیکرد عشقهای حقير
پرندهام اينک يک پرنده آزاد
پرندهام آری يک پرنده ...



